سياوش (كريم نژاد )آستارا نين گل بالاسي

 

گل نرگس گل ياس       سوزومه بير گولاق آس  استارا ملتي

بودور آستارانين شوراسي       سياوش دي  سياوش دي

آستارالي اوز بالاسين آتماز        گل بالاسين  سياوشي آتماز

بودور آستارانين شوراسي            سياوش دي سياوش دي

سياوش  ای یار دیرین دفاع و جهاد

نام تو یاد آور دوران شیرین امام وجهاد

سالهای زحمت و جانبازی و ایثار تو

موجبات عزت آستارا  شده افکار تو

مردم آستارا  بدانند قدر هر کس جای خود

میگذارد هر کسی جا پای عاقل پای خود

صادق و کوشا سازندگي داريت ، وجودت کیمیائی بی بدیل

هر سخن گوئی هماهنگ است با صدها دلیل و منطق و سازندگي

زمان جهاد به لبيك امام آري گفتي

 به «وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَیْنَهُمْ»امر قران   لبيك گفتني

به نداي وجدان و آستارالي لبيك گفتي

آفتاب یکسر ز پشت ابرها پنهان نشد

بی مشقت هر کویری خود بخود بستان نشد

 

خط قرمز نزد تو این انقلاب و نظام و مردم آستارا

دشمنان دانند این راز تو را ، یار امام و جهاد و مردم آستارايي

 

مرد کوران جهاد و دفاع و عمل  !  این چه اوضاعی شده ؟

با تملق هر که بینی صاحب جائی شده

گرگان زمان در لباس ميش شدند

منافقين از بسيجي بسيجي تر شدند

جای هر چیزی نمی بینم بجای خود چرا ؟

عده ای احیای خود را دیده اند در ماجرا

هم امام ورهبری و هم شما با یک هدف

می درخشید از صداقت هر سه تا همچون صدف

گرچه دشمن در لباس دوستان پیدا شده

کیمیائی چون تو را گوئی که او نشناخته

هر چه ما داریم بعد از لطف رب العالمین

از شماها هست ای مردان اسرار و امین و جهاد

زجرها دیدی تو در ایام جهاد و بعداز جهاد

مدعی آن روزگاران را نمی بیند به خواب

پاوه و حميديه را تو میدانی که چیست

گفته های بی عمل این روزها معیار نیست

جان و مال و آبرو را داده ای در راه نظام و  ايران زمين

خوب میدانی که دشمن هست اینجا در کمین

خوب مي داني استارا دوازه اروپاست

دشمن از تدبیر تو افتد به آسانی به دام

زنده باشی سياوش  ای کوه صبر جهاد و استارا

در بیابان تشنه میداند بخوبی قدر آب

خاطرات باكريها  از عشق تو بی انتهاست

شرح وصف چون تو را گفتن خدا داند بجاست

گل نركس گل ياس

سوزومه بير گولاق آس استارا

بودور  شهرميم شوراسي

سياوش دي سياوش دي

باآمدن سياوش استارا آباد خواهد گشت

زنده باد سياوش آستارا

شعر از شاعر گمنام آستارايي / اسماعيل بابا

---------------------

خورشید استارا هر صبح غروب می‌کند        

و غروب تر هر صبح آستارا

 

و ما عینک‌هامان را برداشته‌ایم وُ                       

 با چراغ  دنبال چیزی می‌گردیم

 

آستارا  شهری بی‌نشانه می شود

وَ شهری همچون ددبابا

 

و ما بچه‌ی اصل  سیاره‌ای دیگر

جایی دیگر خواهیم بود

 بالاتر از تمام حرفهاياي  که به ناف‌مان بسته‌اند

وَ عینی‌تر

مثل خواب صبح  ِ بعد از نماز وُ

شب ِ اول ِ بعد از خواب

اسماعيل بابا